عاشق، فراق را از وصال بیشتر دوست می دارد

 

 

 

عاشق، فراق را از وصال بیشتر دوست می دارد
چرا که در فراق، شوقِ وصال جاری‌ است و در وصال، بیمِ فراق.
آری ، از این رو است که قصه‌های عاشقانه، اغلب در لحظه‌ی وصال به پایان می‌رسند. دوبالزاک نیز به این معنا اشاره دارد که داستان عشق، پس از وصال دیگر گیرایی ندارد؛ گویی عشق، بیش از آنکه شیفته‌ی رسیدن باشد، دلبسته‌ی تمنای رسیدن است.

در فراق، معشوق هنوز در پناهِ خیال است.
فاصله، جایی برای رؤیا باقی می‌گذارد؛ برای ساختنِ تصویری از دیگری که هنوز واقعیت به آن دست نیازیده است. عاشق، میان آنچه هست و آنچه می‌خواهد باشد، جهانی از انتظار می‌سازد.

اما وصال، فاصله را برمی‌چیند.
معشوق از جهان خیال به جهان زندگی قدم می‌گذارد؛ با سکوت‌هایش، عادت‌هایش، تفاوت‌هایش و حتی آن اطوارهایی که در رؤیای عاشق جایی ندارند.

و از همین‌جا، قصه‌ مسیری دگر را می آغازد؛ روایتی که دیگر درباره‌ی «رسیدن» نیست، مسئله «ماندن» است.

فراق، عشق را با شوق زنده نگه می‌دارد و وصال، آن را با واقعیت روبه‌رو می‌کند.

نمی‌دانم کدام‌یک را باید بر دیگری ترجیح داد؛
اما همیشه این پرسش باقی است:

اگر عشق با تمنای رسیدن آغاز شود،
پس از رسیدن، چه چیزی می‌تواند آن را همچنان پابرجا نگه دارد؟