داستان کتاب “مروارید” که بر اساس یکی از حکایتهای قدیمی مردم مکزیک نوشته شده است، وصف زندگی فقیرانه صیادان بومی مکزیک است…
که ساخته و پرداخته استعاره ابتدای کتاب است …
“…مورچه ای خاک آلود دیوانه وار تقلا می کرد از تله شنی که حشره ای مورچه گیر برای به دام انداختمش حفر کرده بود فرار کند و کینو در نهایت بی اعتنایی ، مثل خداوندگاری به مورچه نگاه می کرد… ”
خدایانی که برای دادن تکه ای نان آدمیان را به زانو در می آورند و ایستاده اند رنج و درد آنها را به آزمون گذاشته اند ، از برنامه ریزی بیزارند و با رخدادی همه چیز را تغییر می دهند ، از موفقیت انسانها خوششان نمی آید مگر اینکه آنها را سهیم کنند و اگر نکنند انتقامی سخت در پی است ، به ازای هر خوشی صد ناخوشی ارزانی می دارند و هر آنچه داده اند با درد و رنج باز پس می گیرند …
قصه مروارید ، داستان یک خانواده است در تمامی اعصار …
مروارید
جان اشتاین بک





